به وبلاگم خوش اومدی نظر یادتون نره
چه کنم با دل تنها
 

زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروزپر از بودن توست . زندگی را دریاب...!

+ نوشته شده توسط کیانا در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 18:49 |
 

.

ساعتها رابگذارید بخوابند

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...

+ نوشته شده توسط کیانا در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 22:51 |

 

+ نوشته شده توسط کیانا در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 21:33 |

 

 

کسی در باد می خواند:

توراتا اوج میخواهم برای از چشمانت چه بی

 صبرانه

 می مانم

دلم تنگ است

 و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در

وجودمن

 

 

+ نوشته شده توسط کیانا در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 21:24 |

من مردها رو دوست دارم زیرا...

 

·        من مرد ها رو دوست دارم. برای اين که در کل ساختاهای

فکری ساده تری از ما دارند. درکشون به مراتب از درک زن ها

 ساد  ه تر... هر چی که ما

 پيچيده ايم مرد ها ساده اند. اونا موجودات قوی ای هستند که ما

 رو حمايت می کنند.

·        وقتی با يه مرد به يه کافه ميری هيچ لذتی بالا تر از اين نيست

 که درو برات باز می کنه و مثل يک جنتلمن صندلی رو برات می

 کشه و تو می شينی.

·        خيلی با ادب تو رو مهمون می کنه.

·        وقتی چيز سنگينی داری برات اونو حمل می کنه.

·        وقتی توی خونه کمد و يخچالو هر چيز سنگين ديگه ای داری

برات جا به جا می کنه بدون هيچ منتی!

·        مرد اين موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستيم

درکش کنيم و عمرمونو خيلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختيم

،

هميشه مسئول کار های سنگين و سخته.

 

·        خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کيسه ای اين همه

 خرج می کرديم؟

·        و بعد اين که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر

 سخاوتمندانه برای ما چيزای خوب می خره

 

·        اگه مرد نبود چه کسی برای ما اين همه لباسا و جواهرات

 خوشگل می خريد؟

اصلن اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای اين همه لباسای خوشگل

 طراحی می کرديم و می پوشيديم؟

·        و اين همه جينگول پينگول به خودمون آويزون می کرديم؟

 

·        ما خيلی وقتا فقط برای مردا آرايش می کنيم؟

 

·        مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسيم.

·        اگه تمام دوستای تو که دخترند ازت تعريف کنند که چقدر اين

 دفه ابروهاتو قشنگ برداشتی، خداييش با يه بار گفتن يه مرد می

تونی عوضش کنی؟

·        آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنيم؟

·        ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقيقتن می تونستيم

 

 خودمونو به محبت مردونه بسپاريم؟

 

·        چرا به خودمون دروغ می گيم؟

·        اگه مردا نبودن ما زنده بوديم، زندگی می کرديم، برای

خريد می رفتيم و برای خودمون چيز می خريديم،

اما اون حمايت عاطفی عميقی که يه مرد به زن می ده چه کسی

 به ما می داد؟

·        همه ما يادمونه که وقتی بچه بوديم و سفر می رفتيم عاشق

 اين بوديم که بابامون دستمونو تو خيابون تو دستش بگيره و

حمايتمون کنه.

·        جلوی در مغازه ها نق می زديم و عروسک می خواستيم و

 هيچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می

 خريد.

·        چرا ما به جای انتقامو بد جنسی خودمونو نمی سپريم به

 حمايت و محبت مردانه؟

·        چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنيم؟

 

·        به نظرم هيچی برای يه مرد از اين جذاب تر نيست که بهش

 ياداوری کنيم که چقدر بهش احتياج داريم. چقدر روح مردانه اش به

ما آرامش می ده.

چقدر اين که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و

 مدل اين دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.

 

·        چقدر وقتی که در کنارشيم و اون دست تو جيبش می کنه

، برای ما خريد می کنه و آژانس می گيره تا مثل يه ليدی برمون

 گردونه خونه،

به ما اطمينان و آرامش می ده.

·        به نظرم به عنوان کسی که همه نظريات فمينيستي رو خونده

 و خيلی هم مدافع حقوق زنان هست، ما با نديده گرفتن مرد ها به

 خودمون و به اونا ظلم کرديم. اگر مردانه گی يه مردو در نقش يه

 حامی قوی نديده بگيريم، اونو نابود کرديم و خومونو بيشتر.

·        ما با حضور مرد هاست که هويت زنانه پيدا می کنيم.

 

·        حقيقتا توی دنيا چيزی قشنگ تر از تصوير مردی که جفتشو

توی بغل حمايتگرش گرفته هست؟

 

·        مردی که کتشو وقت سرما روی شونه های عشقش می

اندازه؟

·        اگه مرد نبود

·        وقتی که گريه می کرديم، شونه های مردونه کی پنای ترسا

 و دلهره هامون می شد؟

·        اگه مرد نبود چه کسی وقت ترس ها به ما پناه می داد؟

 

·        چه کسی وقتی همه در رويارويی با احساساتمون حال بدی

 داشتيم تصميم قاطع و منطقی می گرفت و حرف آخر را می زد؟

 

·        چه کسی توی بحران های زندگی مسئولانه قدم اول را برمی

 داشت؟

·        کی اشکامونو پاک می کرد؟

·        کی چتر حمايت گرشو روی سرمون باز می کرد؟

·        ما برای کی اين همه خوشگل می کرديم؟

·        به چه اميدی می رفتيم اين همه موهامونو رنگ می کرديم

 هر ماه و ابروهامونو برمی داشتيم؟

·        اصلا به چه اميدی زندگی می کرديم؟ "

·        ــــــــــــــــــــــــــ

·        و در آخر اگر مرد نبود، کی سوسکها رو می کشت؟.... قبول

 کن، مرد چیز!!! خیلی خوب و مفیدیه.

 

 




 

+ نوشته شده توسط کیانا در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 17:56 |

گل سرخی برای محبوبم

 

 

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب

 کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ

مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش

 را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه

مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته

 و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته

يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد .

 دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني

 ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:

 

"دوشيزه هاليس مي نل" .

 با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه

هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي

خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان

 سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در

 طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد

 و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه

رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل

 ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي

سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات

خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که

 بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراين راس ساعت 7  " جان " به دنبال دختري مي گشت که

قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده

بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام

موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع

 شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس

 سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من

اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن

نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم .

لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي

گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم

به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت

آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ

 که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش

نسبتاکلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر

يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به

سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق

 به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به

 ماندن دعوتم مي کرد .

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام

 و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني

 مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي

 رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب

مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود ,

 اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق

بود ,

 دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار

کنم .

 

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به

سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از

 تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد .

از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام

بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي

 گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که

لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من

خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا

 به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن

 طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان

است !

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !

 

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص

مي شود که به

چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .





 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیانا در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 17:35 |

 

دوستش می‌دارم
چرا که می‌شناسمش،
                              به دوستی و یگانگی.

ــ شهر
   همه بیگانگی و عداوت است. ــ
 
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم
تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.
 

 
اندوهش
           غروبی دلگیر است
                                   در غُربت و تنهایی.
همچنان که شادی‌اش
طلوعِ همه آفتاب‌هاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجره‌ای
             که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می‌شود،
و طراوتِ شمعدانی‌ها
                             در پاشویه‌ی حوض.
 

 
چشمه‌ای
پروانه‌ای و گُلی کوچک
از شادی
           سرشارش می‌کند،
و یأسی معصومانه
                        از اندوهی
                                     گرانبارش:
اینکه بامدادِ او دیری‌ست
تا شعری نسروده است.
 
چندان که بگویم
                     «امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود
چنان چون سنگی
                        که به دریاچه‌ای
و بودا
       که به نیروانا.
و در این هنگام
                   دخترکی خُردسال را مانَد
که عروسکِ محبوبش را
                               تنگ در آغوش گرفته باشد.
 

 
اگر بگویم که سعادت
                           حادثه‌ای‌ست بر اساسِ اشتباهی؛
اندوه
      سراپایش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ای
                          که سنگی را
و نیروانا
          که بودا را.
چرا که سعادت را
                       جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
              بجز تفاهمی آشکار
                                       نیست.
 
بر چهره‌ی زندگانیِ من
که بر آن
          هر شیار
                     از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند
آیدا
    لبخندِ آمرزشی‌ست.
 
نخست
          دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من
                  همه چیزی
                                 به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
                                 از او
                                      گریز نیست

 

 

+ نوشته شده توسط کیانا در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 16:40 |

This poem was written by a terminally ill young girl in

Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است


It was sent by a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.


و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید

 


SLOW DANCE
رقص آرام

Have you ever watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید


On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،


Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟


Ever followed a butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟


Or gazed at the sun into the fading night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


You better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید


Time is short.

زمان کوتاه است


The music won't last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day
On the fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟


When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،


Do you hear the reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟


When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد


Do you lie in your bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید


With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 


Running through your head?

در کله شما رژه روند؟


You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.


Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.


Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't last

. موسیقی دیری نخواهد پائید


Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،


We'll do it tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید


Not see his sorrow?

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟


Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری


Let a good friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،


Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟


You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.


Don't dance so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.


Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't last

. موسیقی دیری نخواهد پایید.


When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،


You miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.


When you worry and hurry through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،


It is like an unopened gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.

Life is not a race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!


Do take it slower
کمی آرام گیرید


Hear the music
به موسیقی گوش بسپارید،


Before the song is over.  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. 

 

+ نوشته شده توسط کیانا در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 23:42 |

 

 

آسايش دو گيتی

 

دستور العمل هاي شيرازي برای زندگی بهتر

 

cid:1.1826854317@web37901.mail.mud.yahoo.com

 

greet_friend_smiley.jpgسعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بخوابيد!

greet_friend_smiley.jpgدر نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن نشته و استراحت كنيد!

greet_friend_smiley.jpgايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن و خوابيدن به نشستن اولويت دارد!

greet_friend_smiley.jpgجايي كه مي‌توانيد بنشينيد چرا مي‌ايستيد؟

greet_friend_smiley.jpgكار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا!

greet_friend_smiley.jpgاگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد!

greet_friend_smiley.jpgاز همه ديرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود!

greet_friend_smiley.jpgبراي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد!

greet_friend_smiley.jpgدر ميهماني‌ها حتماً با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد!

greet_friend_smiley.jpgبه خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم!

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیانا در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 23:15 |
 

بینی شما قسمت های راست و چپ دارد که هر دو قسمت برای تنفس تان بکار می روند،
اما در حقیقت دو سوراخ بینی شما متفاوتند و شما می توانید  این تفاوت را حس کنید.
حفره سمت راست بینی، نشانگر خورشید و حفره سمت چپ نشانگر ماه است.

 

وقتی سردرد دارید،
سعی کنید که حفره سمت راست بینی تان را ببنیدید
و برای تنفس کردن تنها از حفره سمت چپ استفاده کنید.
خواهید دید که بعد از پنج دقیقه سردرد شما خوب خواهد شد

 

 

اگر احساس خستگی می کنید، برعکس اقدام فوق را عمل کنید.
حفره سمت چپ بینی تان را ببندید و تنها از حفره سمت راست بینی تان تنفس کنید.
بعد از مدتی احساس میکنید که خستگی شما برطرف شده است.

حفره سمت راست بینی شما به گرمی مربوط است و لذا براحتی گرم می شود
این درحالی است که حفره سمت چپ بینی تان به سردی مربوط می باشد.

 

تفریباً همه خانم ها از حفره سمت چپ بینی شان تنفس می کنند،
بنابراین با سرعت بیشتری خنک می شوند.
اما بیشتر پسر بچه ها با بینی سمت راست شان نفس می کشند.

 

image001.gif

آیا توجه کرده اید که وقتی از خواب برمی خیزید،
کدام حفره بینی تان سریع تر تنفس می کند؟
اگر از حفره چپ تندتر تنفس می کنید، شما احساس خستگی دارید.
بنابراین حفره سمت چپ بینی تان را ببندید
و برای تنفس از حفره سمت راست خود استفاده کنید،
خواهید دید که بسرعت احساس شادابی میکنید.

 

دوست من مستمراً سردرد بدی داشت و مکرراً به دکتر مراجعه می کرد
و این سردرد باعث شده بود که حتی نتواند براحتی مطالعه کند
و شب ها نیز چنین سردردی را حس می کرد

image002.jpg

او مکرراً قرص های مسکن می خورد اما موثر نبود.
تا اینکه تصمیم گرفت از راه تنفس، سردرد خود را بهبود ببخشد.
حفره سمت راست بینی اش را بست و سعی کرد از حفره سمت چپش تنفس کند.
او مشاهده کرد که در کمتر از یک هفته سردردش بهبود یافت
لذا این تمرین را برای مدت یک ماه بعد هم ادامه داد.
چنین تمرینی برای تنفس کردن و بدون استفاده از قرص های شیمیایی تجربه شده ومفید بوده است.

شما هم امتحان کنید. بی ضرر است


 

+ نوشته شده توسط کیانا در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 و ساعت 23:43 |


Powered By
BLOGFA.COM


LinkNegar || Java Source: Clocks: Scroll Clock

به وبلاگم خوش اومدی نظر یادتون نره
<

>

< < >